نوامبر 23, 2020

جستجوی مقالات فارسی – بررسی بازنویسی ها و بازآفرینی های کلیله و دمنه برای کودکان و …

1 min read

در حکایت کلیله و دمنه شخصیت‌ها نام‌گذاری نشده‌اند، اما در اثر حاضر دو شخصیت برجسته، یعنی دو شریک، با نام برزو و زیرک، یاد می‌شوند که بی‌شک خصایص شریک زرنگ، یعنی حیله‌گری و زیرکی، علت نام‌گذاری او است.
برزو شخصیت اصلی داستان است، شخصیتی مثبت که کار و پیشه‌اش را دوست دارد و آن‌چنان مهربان و نیکوکار است که با این که خودش یابنده‌ی کوزه‌ی سکه است، زیرک را نیز در آن شریک می‌کند. خصلتی که حتی زیرک فریب‌کار نیز به آن اعتراف می‌کند:
«تو واقعاً آدم خوبی هستی!…» (همان: ۴)
در حکایت مأخذ شخصیت برزو به گونه‌ای دیگر معرفی شده است. در آن‌جا نویسنده از او به نادانی و مغفل بودن یاد می‌کند:‌
«دو شریک بودند، یکی دانا و دیگری نادان…» (منشی، ۱۳۸۶: ۱۱۷)
بازنویس صفت نادان را نمی‌پسندد؛ بنابراین با حذف این عنوان از برزو و دادن خصایصی نیکو به او، چهره‌ای مثبت ساخته است که می‌تواند الگوی مناسبی برای مخاطب باشد. این شخصیت چنان به اطرافیان خود حسن ظن دارد که وقتی با کوزه‌ی خالی مواجه می‌شود، شریک خود را متهم نمی‌کند:
«برزو گفت: باد آورده را باد برد… کوزه‌را خالی کردند!» (پناهی‌آذر، ۱۳۸۷ز: ۷)
ویژگی‌های شخصیتی برزو، علاوه بر راوی (مستقیم)، بیشتر در ضمن گفت‌وگوهای او با زیرک (غیرمستقیم) نمایان می‌شود، به‌طور مثال عشق به کار، کمک به هم نوع، ساده‌دلی و…
«برزو گفت: «این چه حرفیه؟! اولاً که آدم باید از کار کردن لذت ببرد، دوماً ما با هم شریک هستیم پس هر چه پیدا کنیم باز شریک هستیم.».» (همان: ۵)
زیرک شخصیت دیگر داستان و در واقع شخصیت مخالف برزو را شکل می‌دهد. فردی راحت‌طلب و سودجو که با این که خود، رباینده‌ی سکه‌ها است، پای برزو را به دادگاه می‌کشاند.
در حالی‌که نویسنده‌ی کلیله و دمنه او را دانا دانسته و این‌گونه معرفی می‌کند:
«دیگر روز آن‌که به خرد موسوم و به کیاست منسوب بود بیرون رفت و زر ببرد.» (منشی، ۱۳۸۶: ۱۱۸)
هرچند راوی اطلاعاتی از او ارائه می‌دهد، اما عمده‌ی اطلاعات مخاطب از این شخصیت در ضمن گفت‌وگوهایش حاصل می‌شود. (شخصیت‌پردازی غیرمستقیم).
راحت‌طلبی و سودجویی، گریز از کار و پیشه، دروغ‌گویی و… ویژگی‌های برجسته این شخصیت است.
«زیرک گفت: برو بابا تو هم با این اخلاقت! کاسب باید به دنبال راحتی و سود زیاد باشد.» (پناهی‌آذر، ۱۳۸۷ز: ۳)
«زیرک گفت: من خیلی خسته شدم، کاشکی یک نفر پیدا می‌شد و این خرت و پرت‌ها را از ما می‌خرید.»‌(همان: ۲)
«برزو که تا آن لحظه ساکت نگاه می‌کرد گفت: «خدا کند مار سخنگو مثل تو دروغ‌گو نباشد.» (همان: ۹)
تنها شخصیت جامع داستان پدر زیرک است که در برابر اصرارهای پسرش، مروت را کنار گذاشته تن به خواسته‌ی او می‌دهد و در آخر نیز پشیمان می‌شود. شخصیتی که در حکایت مأخذ، بر سر این کار جانش را از دست می‌دهد، اما در اثر حاضر، توجه به روحیه‌ی مخاطب، بازنویس را بر آن می‌دارد تا با تغییر داستان، از کشته شدن این شخصیت، چشم بپوشد. پدر زیرک همان شخصیت کلیله و دمنه است و راوی از هر دو روش برای شخصیت‌پردازی او بهره گرفته است.
مار نیز شخصیتی است ساخته و پرداخته‌ی ذهن زیرک. در حکایت مأخذ سخن از درخت سخنگو است، اما در این‌جا بازنویس به منظور جذابیت بیشتر و عینی و ملموس کردن حادثه، موجودی جان‌دار را جایگزین درخت می‌کند.
شخصیت قاضی در هر دو اثر یکسان است. راوی از هر دو طریق در شخصیت‌پردازی او بهره گرفته است.
در اثر حاضر همان‌طور که تصاویر نیز نشان می‌دهد، سخن از سربازی است که قاضی به او می‌گوید زیرک را دستگیر کند و حضوری کم‌رنگ و مبهم دارد. در حکایت مأخذ از او یاد نشده است.
تمامی شخصیت‌ها ایستا هستند، یعنی تحولی اساسی در درون آن‌ها شکل نمی‌گیرد.
– سبک و زبان
از آن‌جا که لازمه‌ی هر بازنویسی ساده‌نویسی است، اثر حاضر نیز در حد فهم و درک مخاطب، ساده شده است؛ تا جایی که بازنویس گه‌گاه به زبان عامیانه و کوچه و بازاری روی می‌آورد:
«… راست راستی کارمان هم فال است و هم تماشا.» زیرک گفت: «برو بابا تو هم با این اخلاقت!..» (همان: ۴)
«ای داد بی‌داد! دیدی چی شد…؟!…» (همان: ۷)
گاه در میان متن، مخاطب به ضرب‌المثل بر می‌خورد:
«چند روز بعد زیرک وسوسه شد و به قول معروف کک به تنبانش افتاد.» (همان: ۶)
«برزو گفت: باد آورده را باد برد…» (همان: ۷)
نویسنده خود را ملزم نمی‌بیند در اثری که برای کودکان می‌نویسد به آرایه‌های ادبی روی آورد، اما گاه به نمونه‌هایی از آن در متن بر می‌خوریم:
«… اما من بدبخت باید تا آخر عمر مثل سگ جان بکنم و مثل خر کار کنم!» (همان: ۴)
«چی شد؟ بگو جانم را به لب رساندی.» (همان: ۶)
زبان محاوره‌ای است، قسمت عمده‌ی آن را گفت‌وگوی شخصیت‌ها شکل داده است.
سرپیچی نویسنده از نکات دستوری به چشم نمی‌خورد مگر در مواردی محدود که نویسنده در ضمن گفت‌وگوی شخصیت‌ها ایراد می‌کند و در واقع گویی این شخصیت‌ها هستند که در زبان عامیانه‌ی خود این اشتباهات را به کار می‌برند نه نویسنده:
«اولاً آدم باید از کار کردن لذت ببرد دوماً ما با هم شریک هستیم» (همان: ۴)
«تو واقعاً آدم خوبی هستی!» (همان: ۴)
در جایی بازنویس با به کارگیری کلمات بریده، شادی برزو را در پیدا کردن گنج نشان می‌دهد:
«وقتی داخل آن را نگاه کرد با لکنت گفت: «خ خُ خُ خُدا بدهد برکت!» (همان:۳)
– درون‌مایه
جُستن دوستان خوب و دوری کردن از افراد حیله‌گ

نوشته ای دیگر :   رابطه بین فرهنگ بازار محوری و عملکرد بازرگانی- قسمت ۲

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.

ر، درون‌مایه‌ی اثر حاضر را شکل داده است و سخنان پایانی برزو و راوی نیز این مطلب را نشان می‌دهد:
«زیرک؛ دوستی با تو خیلی بی‌ارزش است. خوب شد این اتفاق افتاد و من تو را کاملاً شناختم.» بعد به اسبش هی کرد و از آن‌جا دور شد. امیدوارم همیشه دوستان خوب پیدا کنید.»(همان: ۱۲)

Copyright © All rights reserved. | Newsphere by AF themes.