نظریات مربوط به احساس تنهایی

      1-نظریۀ هورنای

به اعتقاد هورنای، 19451ترجمه سیاسی،1386) ما به چهار روش می کوشیم تا از خود دربرابر اضطراب بنیادی محافظت کنیم: به دست آوردن محبت وعشق، سلطه پذیر بودن، دست یافتن به قدرت یا کناره گیری کردن.

با به دست آوردن محبت وعشق از دیگران شخص درواقع می گوید: اگر تومرا دوست داشته باشی به من آسیب نمی رسانی. چندراه وجود دارد که به وسیله آنها می توانیم محبت را به دست آوریم. ازجملۀ آنها سعی در انجام دادن هر چیزی که دیگران می خواهند، سعی در رشوه دادن به دیگران یا تهدید دیگران به تأمین محبت دلخواه است.

دومین شیوه حرکت به سوی دیگران است.کسی که این نیاز را دارد از اینکه صاحب قدرت وسعادت شود مأیوس است و حتی این امید را ندارد که بتواند روی پای خود بایستد. بنابراین  می کوشد مورد محبت دیگران واقع شود و همه اورا دوست بدارند و نسبت به دیگران اظهار محبت وخدمت گذاری و بندگی می کند واین وضع را به خصوص نسبت به کسی که او را تکیه گاه خود می داند ابراز می کند. این شخص درانتخاب همسر هم بیشتر به دنبال کسی می رود که از حیث مال ومقام از خودش برتر و نیرومندتر باشد.

با دستیابی به سلطه بردیگران به عنوان سومین شیوه شخص می تواند از طریق موفقیت یا از طریق احساس برتری، درماندگی خودرا جبران کند و به امنیت برسد. این گونه اشخاص به نظر  می رسد معتقد باشند اگر آنها قدرت داشته باشند، هیچ چیز به آنها صدمه نخواهد زد. این گونه اشخاص غالباً مجرد می مانند یا دیر تأهل اختیار می کنند ودرانتخاب همسر هم بیشتر به سراغ کسی می روند که مانند خودشان باشد.

چهارمین شیوه ای که شخص در برابر اضطراب بنیادی از خود محافظت می کند کناره گیری کردن از دیگران است البته نه به صورت جسمانی بلکه به صورت روانی. شخص کناره گیر به وسیلۀ کناره گیری کردن از دیگران با توجه به نیازهای درونی یا روانی به استقلال می رسد ودیگر در جستجوی آنها برای برآوردن نیازهای عاطفی خود نیست. این فرایند مستلزم از حساسیت انداختن یا به حداقل رساندن نیازهای عاطفی است. شخص کناره گیر با چشم پوشی از این نیازها در برابر آسیب دیگران از خود محافظت می کند. علت این انزوا دوستی باید در گذشته اشخاص جستجو شود. رفتار نامناسب والدین، نامهربانی های آنها، جدایی آنها یا آزار دیدن از همگنان و نادرستی وخیانت آشنایان ممکن است سرچشمه این دوری جستن از دیگران باشد.

نتیجه این احساس خفت وحقارت این است که شخص زیاد مورد اجحاف وتعدی دیگران قرار می گیرد وچون خودرا کم ارزش می داند، این تعدیات به نظرش عادی می رسد.دیگران با صراحت حقش را پایمال می کنند، اورا استثمار می نمایند و او هیچ گونه اعتراضی نمی کند حق خود را درخور رفتاری پست وحقیرانه تر از این هم می داند(هورنای،ترجمه مصفا، 1382).

هورنای سپس در توصیف”شخصیت جدا 1” می گوید: شخصیت های جدا میل نسبتاً زیادی به تنهایی دارند.آنها نیازدارند که تا حد امکان بیشتر اوقات را در تنهایی بگذرانند وحتی سهیم شدن در تجربه ای مثل گوش دادن به موسیقی آنها را آشفته می کند.

شخصیت های جدا جلوی تمام احساس های خود نسبت به دیگران مخصوصاً عشق ونفرت را  می گیرند یا آنها را انکار می کنند.صمیمیت به تعارض خواهد انجامید واز آن باید اجتناب کرد. این افراد به خاطر محدودیت عواطف شان تأکید زیادی برعقل، منطق وهوش دارند.

مهمترین ویژگی شخصیتی این گونه افراد عدم اتحاد و ناهماهنگی است. آنها با همان هدف اشخاص بهنجار، خود انگارۀ آرمانی را می سازند: برای اینکه شخصیت را یکپارچه کنند اما تلاش های آنها محکوم به شکست است، زیرا خودانگارۀ آنها برپایۀ ارزیابی واقع بینانه از قوت ها و ضعف های شخصی قرار ندارد، بلکه این  خودانگاره براساس خیالی باطل یعنی آرمانی دست نایافتنی کمال مطلق قرار دارد.

آنها درتلاش برای تحقق بخشیدن به این آرمان دست نایافتنی به آنچه هورنای آن را استبداد بایدها نامید می پردازند.آنها به خودشان می گویند که باید بهترین وعالی ترین باشند. آنها در انجام این کار خود واقعی شان را انکار می کنند و می کوشند به آنچه فکر می کنند باید باشند تبدیل شوند یعنی چیزی که نیاز دارند با خودانگارۀ آرمانی آنها جور باشد. با وجود این، تلاش- های آنها محکوم به شکست است آنها هرگز نمی توانند خودانگارۀ غیر واقع بینانۀ خودرا به دست آورند(شولتز وشولتز، 1998،ترجمۀ سید محمدی،1385).

 

 

  2- نظریه اریک فروم

(اریک فروم، 1933  ترجمه سیاسی ،1386) به موازات نظریه هورنای معتقد است اشخاص بر اساس سه مکانیزم میان فردی رفتار می کنند: وابستگی همزیستی ، کناره گیری- ویرانگری و عشق. در وابستگی – همزیستی شخص هرگز به استقلال نمی رسد بلکه با تمسک واتکاء به اشخاص دیگر از تنهایی وناامنی خود می گریزد.

ویژگی تعامل کناره گیری – ویرانگری فاصله وجدایی از دیگران است. هدف این حس ، تخریب توأم با تأثیر وتأثر نیست بلکه از میان برداشتن طرف مقابل است. با این همه باید گفت که این حس نیز در حالت غیر قابل تحمل ناتوانی و تجرد فرد ریشه دارد. تخریب دنیای برون، راه گریز از احساس ناتوانی در برابر آن شمرده می شود. البته شک نیست که وقتی جهان را برانداختیم، باز به تنهایی وتجرد گرفتار می شویم ولی تجردی پرشکوه که در آن دیگر هیچ چیز وجود ندارد که ما را در هم بکوبد. انهدام عالم آخرین ومذبوحانه ترین راه برای برکنار ماندن از خرد شدن است( فروم، 1941، ترجمه فولادوند، 1383). و عشق مطلوب ترین شکل تعامل بر اساس احساس مسئولیت وامنیت است.

فروم گونه هایی از تیپ های منش را که به اعتقاد او شیوه های تعامل ما با جهان اطراف مان را نشان می دهد توصیف کرد که شامل تیپ های گیرنده ، محتکر، بهره کش ، بازاری وخلاق می باشند.

در تیپ محتکر اشخاص امنیت خود را از آنچه که پس انداز یا احتکار می کنند به دست    می آورند. این رفتار خست آمیز نه تنها در مورد پول یا ثروتهای مادی، بلکه همچنین درباره عواطف وافکار صدق می کند. این افراد دیوارهایی به دور خود می کشند و با کل آنچه انباشته کرده اند درون آن می نشینند وکمترین مقدار ممکن را به بیرون راه می دهند. در این جا بین تیپ محتکر فروم وشخصیت جدای هورنای شباهت وجود دارد( شولتز و شولتز ، 1998، ترجمه سید محمدی ، 1385).

مطلب مرتبط :   علایم اضطراب و تاثیر ان بر سلامت انسان

 

3- نظریه مازلو

آبراهام مازلو ریشه احساس تنهایی و متغیرهای وابسته به آن را عقیم گذاشتن نیاز به عشق وتعلق ذکر می کند ومی گوید: اعتقاد من براین است که انگیزه افزایش شگرف وسریع گروه های حساسیت ودیگر گروه های رشد شخصی وانجمن های هدفمند ممکن است تا حدودی نیاز مبرم به برقراری تماس وروابط صمیمانه وتعلق باشد و یا نیاز به چیره شدن بر احساسات شایع از خود بیگانگی ، تنهایی و شکاف بین نسل ها ( مازلو، 1987، ترجمه رضوانی ، 1375).

در جامعه ما عقیم گذاشتن این نیاز ( نیاز به عشق وتعلق)، معمولی ترین علتی است که در موارد ناسازگاری و جدایی دیده شده است. عملاً همه نظریه پردازان آسیب شناسی روانی بر عقیم گذاشتن نیاز به محبت به عنوان اصلی اساسی در تصویر مربوط به ناسازگاری تأکید داشته اند(میردریکوند،1387).

 

 

نظریه های جدیدتر درباره احساس تنهایی

سرمت ولو ( 1987) در بررسی منابع احساس تنهایی تأکید می کند که احساس تنهایی از فقدان فرصت برای ایجاد رابطه با دیگران در سطحی صمیمانه[1] ، و ناتوانی در اظهار افکار و هیجانات فرد به نحوی آزادانه، و بدون ترس از طرد شدن یا پذیرفته نشدن از سوی دیگران، بوجود می آید. همزمان جامعه آمریکا این نیاز را با تأکید بر کامیابی شخصی ، و منحط کردن اهمیت تعهد به دیگران دچار ناکامی کرده است.

بالبی[2] ( 1987) اظهار می کند نتیجه عمده کنش متقابل بین مادر وکودک ، بوجود آمدن نوعی دلبستگی عاطفی بین فرزند ومادر است، این مفهوم دلبستگی که اینزورث وهمکارانش[3]  (1978) درباره آن تحقیقاتی کرده اند، ارتباط عاطفی با مادر است بخصوص زمانی که بچه احساس ترس و عدم اطمینان می کند. این نظریه پردازان معتقدند که همه کودکان بهنجار احساس دلبستگی می کنند ودلبستگی شدید شالوده رشد عاطفی واجتماعی سالم در دوران بزرگسالی را پی ریزی می کند.

برای مثال انتظار می رود که کودکانی که دلبستگی شدید به مادرانشان دارند، در آینده از لحاظ اجتماعی برون گرا باشند، به محیط اطرافشان توجه نشان دهند، و بخواهند که در اطرافشان کاوش کنند، و بتوانند با ناراحتی مقابله کنند.

از طرف دیگر ، عواملی که مُخِّل این دلبستگی باشند در رشد اجتماعی کودک در آینده مشکلاتی ایجاد می کنند ( مهشید یاسایی به نقل از پاول هنری . ماسن) باربارا[4] (1983) در مقاله ای تحت عنوان « احساس تنهایی ورشد روانشناختی [5]»  اظهار می دارند که احساس تنهایی ممکن است بعنوان یک تجربه پدیدار شناختی از جدایی، هنگامی که ثبات موضوع کامل نشده، و منفرد مانده باشد، به وقوع بپیوندد، و نتیجه مثبت این قضیه این است که تجربه جدایی از استواری برخوردار می شود.

توانایی تجربه کردن احساس تنهایی وفائق آمدن برآن ، به منظور انطباق با هر چرخه بحرانی زندگی به صورتی دارای تأثیر است. تغییرات اجتماعی- فرهنگی در دهه های اخیر منجر به افزایش معنادار احساس تنهایی، بعنوان هسته موضوعی در روان درمانی شده است . شکست های رشدی در تحمل احساس تنهایی، با نشانگان بالینی ویژه، انتقال ، انتقال متقابل و توجهات درمانی مرتبط بوده است.

تاریخ حافظه وخیالات مرتبط با تجربه احساس تنهایی اولیه ممکن است بعنوان یک راهنما، به منظور کار درمانی در مورد مشکلات رشدی « چه درمان تحلیلی دراز مدت چه مداخله های مختصر » به حساب آید.

تحلیل عناصر روان پویایی و رفتاری آشکار می کند که محور درمانی مشخص منجر به افزایش پختگی هدف در ارتباط درمانی می شود.

اندرسون ، لارس[6] (1986) در توصیفی تحت عنوان « الگوئی از غرابت » یک الگو برای فهم نظری احساس تنهایی ارائه می دهند.

براساس این الگو، احساس تنهائی ،دارای سه بخش است. بیزاری هیجانی یا تجربۀ از دست دادن تعلق، بیزاری اجتماعی یا تجربۀ از دست دادن رابطه با محیط اجتماعی، و احساس تنهائی وجودگرایانه[7] . پیامد مسلم این سه بخش «احساس تنهائی»است.

داویس، مارک.جی[8] (1986)درتوصیفی تحت عنوان«الگوئی یکپارچه از احساس تنهائی وخلوت گزینی[9]» بیان می کنند که به طور سنتی احساس تنهائی بعنوان کاهش در روابط اجتماعی درنظر گرفته می شود. خلوت گزینی از احساس تنهائی مجزاست. به این معنا که بوسیلۀ فرد شروع می شود، یعنی فرد زمان ومکان خلوت را خود انتخاب می کند.

این الگو پیشنهاد می کند که احساس تنهائی یک سائق درونی است که افراد را به روابطی به غیر از روابط با دیگران فرامی خواند.  یا بصورت درونی[10] اورا به خود وخدا سوق می دهند.

زمانی که احساس تنهایی منوط به روابط خارجی ملموس [11] باشد، مناسب ترین پاسخ آمیزش اجتماعی است، میجوسکویچ، بجامین[12] (1997)درمقاله ای تحت عنوان «احساس تنهائی وهوشیاری»عنوان می کند که موجود انسانی بگونه ای ذاتی تنهاست، و به گونه ای چاره ناپذیر[13]سردرگم.این احساس تنهائی وجود گرایانه، تنها به صورت موقتی، بوسیلۀ روابط انسانی شکسته می شود. نوشته های هگل، مارکس و وجودگرایان برای حمایت از این نقطه نظر بررسی شد.یک نظریه هوشیاری برای توصیف این موقعیت انسان توسعه داده شد.

این نظریه قایل است به اینکه«موجود انسانی لزوماً آزاد وتعالی جوست[14]. انسانها اغلب مجبورند که در ورای فردیت پوچ[15] بسوی وجدانیّت وجودهای مرکب خود حرکت کنند. به هر حال این منفرد بودن(وحدانیت)بوسیلۀ خود-هوشیاری[16]، وآگاهی از وحدانیت(منفرد بودن)ونیستی[17] حاصل می شود.

 

اگزیستانسیالیسم[18] واحساس تنهایی

سورن کیرکگارد [19](55-1813)می گوید: انسان درکشف حقیقت نقش خودرا درک می کند، ومسئله انتخاب برای اومطرح می شود. انسان از آگاهی واختیار خودآگاه است آزادی وانتخاب انسان را در مقابل هرنوع محدودیت و سلطه به طغیان وا می دارد، همین احساس آزادی منشاء مسئولیت وناراحتی درانسان است.

مارتین هیدگر[20] (1889-1976)می گوید انسان از هستی جدا نیست و نسبت به آن بی تفاوت نیست. هستی وانسان یک نوع هم زیستی دارند، و تمایز آنها تصنعی است، یعنی در واقع از هم جدا نیستند، آنچه انسان را از طبیعت جدا می کند، همان جنبۀ موقتی آن است، همین امر مسئله مرگ را مطرح می سازد و سبب اضطراب وناراحتی انسان می شود.

تصور مرگ هیچ بودن یا عدم را به عنوان نبود وجود، یعنی امری منفی، بلکه به صورت یک واقعیت غیرقابل انکار درحیات انسان مجسم می سازد، مثل اینکه هستی انسان برای مرگ است.

انتخاب درحیات انسان اهمیتی خاص دارد و درجریان انتخابات فرد به استقبال خطر می رود. سه صورت از خودگذشتن درفلسفۀ هیدگر مورد بحث قرار می گیرد.

مطلب مرتبط :   مرجع آگهی و نیازمندیها : سایت دو فانوس

    صورت اول: رابطۀ فرد با دنیا را مجسم می کند. فرد ودنیا مانند موضوع وشئی نیستند، رابطۀ فرد با دنیا بصورت شرکت فعال ومستقیم فرد تظاهر می شود.

    صورت دوم:رابطۀ فرد با اشخاص دیگر را مشخص می سازد، این رابطه بصورت ارتباط ومکالمه نیست، بلکه حاکی از آمیزش مستقیم یک فرد با فرد دیگر است.

    صورت سوم: دراین صورت فرد از زمان حاضر خارج می شود و به آینده توجه می کند، به همین صورت است که مرگ مطرح می شود وآدمی را دراضطراب دائمی قرار می دهد. این سه صورت نتیجه انتخاب می باشند.

سارتر4(1905-1980)دنیا از نظر سارتر فاقد جنبۀ عقلانی ومنطقی است، ماهیت انسان بوسیلۀ خود او خلق می شود وبه همین دلیل وجود انسان مقدم برماهیت اوست.

ازنظر سارتر موجودات به دو دسته تقسیم می شوند. دستۀ اول موجوداتی هستند که از«هستی درخود»برخوردار می باشند. اشیاء جزءاین دسته قرار می گیرند، هر شیء همان است که هست وصورتی دارد واز این جهت کامل است، وبه عبارت دیگر فعلیّت پیدا کرده وآنچه باید بشود شده است.

دستۀ دوم افراد انسانی هستند که از«هستی برای خود» برخوردار می باشند. آنان صورتی خاص ندارد، و به منزلۀ استعداد محض است، ودر سایۀ انتخاب و اراده، فرد ممکن است صورتهای گوناگون بپذیرد، ماهیت انسان محصول انتخاب وارادۀ خود اوست، انسان موجودی است که تحقق پیدا می کند، پیش از آن که بتوان ماهیت او را شناخت وتعریف کرد.

درفلسفۀ سارتر وجودشناسی با انسان شناسی مرتبط می شود. آنچه انسان در خود احساس  می کند واقعیت دارد.آگاهی انسان از خود واشیاء خارجی، آزادی انسان در ساختن ماهیت خویشتن وتوجه به آینده، چیزهائی هستند واقعی، و هرفرد از طریق درون نگری می تواند این امر را درک کند.

چون انسان از لحاظ ماهیت امکان محض است، بنابراین آینده برای او مهم است، زیرا آنچه فرد خواهد ساخت، همان خواهد بود.

بنابراین توجه به آینده جزء اساس حیات انسان است، همین امر منشأ اضطراب و ناراحتی در انسان می شود. از یک طرف فرد احساس می کند خود سازندۀ خویشتن است، و از این لحاظ محصول ماهیت خود می باشد.

به عبارت دیگر آزادی در شکل دادن به ماهیت خود، فرد را متوجه مسئولیت خطیر وی در زندگی می کند، وجریان انتخاب را با اضطراب توأم می سازد، از طرف دیگر توجه انسان به آینده، انسان را با عدم برخورد می دهد.

احساس اینکه فرد خواه ناخواه با مرگ یا نیستی یا هیچ شدن برخورد دارد، اضطرابی عمیق در وی به وجود می آورد، و ضمناً چون خود او حاکم برسرنوشت خویش می باشد، تن به زندگی می دهد، و وضع نابهنجار آن را تحمل می کند. عدم در فلسفه سارتر مانند آزادی امری واقعی است، و چون فرد آنرا احساس می کند، نمی تواند آنرا انکار کند. خلاصه اینکه عدم حقیقتی است انکار ناپذیر.

گابریل مارسل[21] (تولد 1889): به نظر او فرد درمقابل خود ودیگران به صورت اعمال یا فونکسیو نهائی ظاهر می شود. انسان در زمینۀ اجتماعی بعنوان تولید کننده، مصرف کننده و شهروند مورد مطالعه قرار گرفته، وضع فرد در یک مؤسسه، در اتحادیه ودرانتخابات همان صورت عمل یا فونکسیونی را دارد که انجام می دهد، زندگی انسان از خوردن، خوابیدن، کارکردن و مانند اینها تشکیل شده است، و مرگ پایان این اعمال است.

به نظر مارسل نظامهای غیر انسانی و فلسفه هائی که این نظامها را تأیید می کنند، همه در بوجود آوردن این وضع برای انسان مؤثر هستند. آگاهی از این وضع سبب اضطراب و ناراحتی افراد می شود.

زندگی در دنیائی که انسان را به صورت« عمل» درآوردن، یأس آور است، در واقع چنین دنیائی خالی است او به آزادی فرد اعتقاد دارد، ومعتقد است باید ثنویت را به وحدت تبدیل کرد، یعنی می توان بین موضوع و شیء، فکر وهستی، عقل و اراده، روح و بدن، من و تو وخود وخدا در زمینۀ وجودی وحدت داد.

 

 

   مبنای اگزیستانسیالسیم:

    اضطراب: آگاهی انسان از وجود و عدم خویشتن او را مضطرب می سازد، اضطراب دراین فلسفه با آنچه مورد نظر روانشناسان است فرق دارد. موضوع یا منبع اضطراب روشن نیست، همان طور که وجود قابل تعریف نیست، مفهوم عدم نیز روشن نمی باشد، بنابراین فردی که از هستی و نیستی خودآگاه است، درهیچ حال نمی داند از چه می ترسد، وچه چیز اورا مضطرب می سازد، همان طور که در پیش گفته شد، چون فرد در ساختن ماهیت خود آزاد است، وانتخاب به خود او ارتباط دارد، بنابراین مسئولیت به دوش خود اوست، او درانجام آنچه می کند مختار است، وهمین اختیار و آزادی او را نسبت به نتیجۀ کارخود مضطرب می سازد.

    احساس بیگانگی: وقتی فرد دلیلی بر هستی خود نمی بیند، دراین دنیا احساس بیگانگی می کند، اوخودرا از دیگر افراد واشیاء جدا حس می کند، خلاصه فرد بصورت وصلۀ ناجوری است، که محلی مناسب برای خود نمی یابد.

      فردیت:انسانیّت انسان وقتی محفوظ می ماند که فردیت خودرا از دست ندهد. انسان با اینکه درجهان زیست می کند وجزئی از جهان محسوب می شود، معذالک منحل درجهان    نمی شود، انسان را نمی توان بصورت جزئی که تحقّق آن ضمن کل صورت می گیرد فرض کرد، همین طور فرد انسانی درجامعه نیز منحل نمی شود. فرد عضوی از جامعه است، اما استقلال و فردیت خودرا درجمع از دست نخواهد داد.

    آزادی: همراه با آزادی مسئولیت بوجود می آید(شریعتمداری1373).

    احساس تنهایی: با نظر به توصیفات اگزیستانسیالسیم که می گوید انسان آزاد است، وچون آزاد است مسئول است، مسئول ساختن سرنوشت خود است. ولذا خودرا دراین دنیا بی کس و تنها می بیند. از طرفی هیچ کس جز خود او برسرنوشت خود حاکم نیست، واز طرفی مرگ و نیستی ندا می دهد که من درکمینم، این سه، یعنی آزادی که موجب مسئولیت می شود، ومسئولیت که انسان را دچار دلهره وتشویش درمورد آیندۀ خود می کند، ومرگ و نیستی قریب الوقوع که درکمین اوست باعث می شود که انسان در این دنیا هرچه بیشتر احساس بی کسی وتنهائی کند(صفائی مقدم، 1378).

2-Horney

1-Detached personality

1-Intimate level

2-Bowlby

3-Ainsworth et al

4-Barbara

5Loneliness and Psychological groth

1 -Lars٫A.

2 -Existential loneliness

3– Davis٫M. G.

4-Solitude

5– Inwardly

6 -Outward

7– Mijuskovic٫ Bejjamin

1-Irredimally

2Transcendent

3-Empthy

4-Self-Consciousness

5-Nothingness

6– Existantralism

7– Kierkegard٫ S.

8 -Hidegger٫ M.

4-Sarter

[21]Marcel٫G.